تبلیغات
باز باران با ترانه - مطالب داستان ها باز باران با ترانه
باز باران با ترانه
کلی مطلب جالب و طنز و مذهبی و مدح نوشته ...
نمیدانم
: : :
درباره ما

در حال توسعه
مقام معظم رهبری:
همه انسانها می میرند ولی شـهیـدان این سرنوشت همگانی را به بهترین وجه سپری كردند ، وقتی قرار است این جان برای انسان نماند چه بهتر در راه خدا این رفتن انجام بگیرد.
اشعار مداحی-مباحث فرهنگی و اجتماعی یا زهرا (س) یا علی (ع) یا حســـــین (ع) یــــا ابوالفضـــــــل (ع) اشعار مداحی-مباحث فرهنگی و اجتماعی
_____________________
فارس نژاد پرست نیست(مگه کوروش نژاد پرست بود؟).. رشتی بی غیرت نیست(مگر میرزا کوچک خوان بی غیرت بود؟) مازندرانی کله ماهی خور نیست(مگر نیما کله ماهی خور بود؟).لر هالو نیست(مگه لطف علی خان هالو بود؟).ترک زبان عر عر نمی کنه(مگه شهریار عر عر می کرد؟)قزوینی همجنس باز نیست(مگر علامه دهخدا همجنس باز بود؟) خراسانی بادیه نشین و بدوی نیست(مگر دکترشریعتی بادیه نشین بود؟)
بلکه اینان ستونهای ایرانند...بفرست اگه ایرانی هستی
یا علی

خادم سایت : بی پلاک

شهدا را یاد كنیم حتی با یك صلوات
لطفا پس از لینک کردن ما با نام
::: بهترینها و بهترین نوشته های بی پلاک :::
اطلاع دهید تا در لیست حامیان ما قرار بگیرید.

بــــار بگشــــایید اینجــــــا کربـــــلاست
آب و خاکـــــش با دل و جــــان آشنـاست
السّـــــــــــــلام ای ســـرزمین کـــربــــــلا
السّـــــــــــــلام ای مـــــنــزل و
مــــــأوای مـا
السّــــــــــلام ای وادی دلـــجــــوی عــــشــق

.....................................

انگیزه محبت زهـراست دین من
من دیـن خــویـش را به دو
دنیـا نـمـیـدهم
حدیث روز

امام صادق علیه السّلام:
امام خود را بشناس؛ که اگر امام خود راشناختی، زود یا دیر شدن این امر ( ظهور دولت اهل بیت ع ) به تو زیانی نمی‌زند!

الکلینی؛ الکافی، ج ۱، ص ۳۷۱

موضوعات مطالب
صفحات اضافی
نظرسنجی
نظرتون راجع به وبلاگ چیه؟




سایت و وبلاگ دوستان
しѺ√乇❀✘₪غریبی های یک دختر..✘₪இ ❀しѺ√乇
زمزمه دریا
متن کوتاه عاشقانه
میثاق با ولایت
تنها
""یا صاحب الزّمان (عج)""
سایت میثم ابراهیمی
آموزشگاه زبان پردیس
من وخــــــــــــــــــدا
آرامش
ღ❤*•. LOVE ღ♥ღ❤
در هم بر هم
یکی بود،یکی نبود..
باصفاترین
تجربه های آموزشی قرآنی
سیـــــــلی ســــــــرخ
رمئو/نماد عاشق/تنها
☜ღعاشقانه های حسودمღ ☞
اس ام اس و عکس جدید
نوشته هایی از جنس احساس
خلوتگاه عاشقانه
تفریحی
** طــلـــبــــه گـــــرجــــــی **
♥ تنهــــــــــــــــا♥
ذهن مریض من
بهترین سایت های ایران زمین
استامینوفن
بو علـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
مهراوه
صراط حضرت محمد(ص)
کلبه تنهایی ها
بنده ای از جنس باران
دختر خندون
خدا بی انتهاست
رهروان ولایت (مشتری همیشگی)
وبلاگ امام حسین(ع)
نوحه سنتر
یگانه
✘ در بند اما آزاد ✘
بهار آرزو
♥♥ دنیای زیبایی ها ♥♥
ღ♥نــمــ نــــمــکـــــ بــــآرآنــــــــღ♥
وطن
عمادی
طبح ظهور نزدیک است
وبلاگ پژوهشی ، قرآنی عماد
ایران نقش
رویای زیبا
**قوس و قزح**
حرف های شنیدنی
کانون فرهنگی شهید احمد مهویدی مسجد امام جواد (ع) شهرستان گناباد
قرآن درس زندگی
حبیب متخلص به مهدی غریبی
Biiist!!!
گروه اینترنتی فاطمیون
بسم الله الرحمن الرحیم
تــــــــــكــــــــ ســــــــوار حــجـــــــــاز
روح الله داداشی || rouhallahdadashi -
لینک باکس مذهبی تنها
.::بسم الله الرجمن الرحیم::.
صاحب الزمان (عج)
لینک باکس مذهبی
تخصصی دانلود و تفریح
دفتــــــ♥ ــر خــــاطراتــــــ✿ـــ مــ(◕‿◕)ــ ـن ✖
اعتقادات دینی
«یک طلبه ی ماهشهری»
علم کشاورزی
Metal Island
hollywood--disney
2012
الکترونیک و کامپیوتر
مطالب كاربردی روز (ناصرطاهری ازمشهد)
دفتر خط خطی رضا
علم ومعرفت ( سرباز ولایت )
درجستجوی ناکجاآباد
۩ گل یا پوچ ۩
نباء عظیم
پایگاه فرهنگی النباء العظیم
ترنج (قرن اطلاعات)
من رو با نام نبردنهایی لینک کنید
قرآن و عترت
مُضحک
یه وبلاگ مزخرف
دل خوش سیـری
سارا شعر
حرفــ ٍ دل یک عاشق
سامانه پاسخگویی پیام کوتاه ... مرکز ملی پاسخگویی به سوالات دینی
ســـایــت والــدیــن
رســــالــت ظـــــهـــــــور
سفارش طراحی مذهبی
خدا معبود من
یاس نیلوفری
سلام علی آل یاسین
نکاتی درباره دکتر شریعتی
من عاشـــــــق پاستیـــــــــلم
ز ف
ارشد ریاضی-دانلود کتاب-رازی کرمانشاه-87
[ بهترین قالب های وبلاگ ]
[ :::بهترینها و بهترین نوشته ها::: ]
[ طراح قالب ]

تبادل لوگو

ارسال درخواست تبادل لوگو

برترین ها و برترین نوشته ها مدح نوشته های ما

محل لوگوی شما
آمار و امكانات
آخرین بروزرسانی :
تعداد كل مطالب :
بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 4
بازدید ماه قبل : 23
بازدید کل : 218
آخرین بازید از وبلاگ :
اضافه كردن به علاقمندی ها
خانگی سازی
ذخیره صفحه
شخصی ﺑﺎ ﻳﻚ ﺟﻤﻠﻪ همسرش را ﺭﻧﺠﺎﻧﺪ ...
اﻣﺎ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭘﺸﻴﻤﺎﻥ ﺷﺪ. اﺯ ﺭاﻩ ﻫﺎی ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺑﺮای ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﺩﻝهمسرش ﺗﻼﺵ ﻛﺮﺩ. اﺯ ﺟﻤﻠﻪ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺩاﻧﺎی ﺷﻬﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ اﻭ ﻣﺸﻮﺭﺕ ﻛﺮﺩ.
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: برای ﺟﺒﺮاﻥ ﺳﺨﻨﺖ ﺩﻭ ﻛﺎﺭ ﺑﺎﻳﺪ اﻧﺠﺎﻡ ﺩهی!
ﺟﻮاﻥ ﺑﺎﺷﻮﻕ ﺩﺭﺧﻮاﺳﺖ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺭاﻩ ﺣﻞ ﺭا ﺑﺮاﻳﺶ ﺷﺮﺡ ﺩﻫﺪ.
ﭘﻴﺮ ﺧﺮﺩﻣﻨﺪ ﮔﻔﺖ: اﻣﺸﺐ ﺑﺎلشتی اﺯ ﭘﺮ ﺑﺮﺩاﺷﺘﻪ ﻭ ﮔﻮﺷﻪ ﺁﻥ ﺭا ﺳﻮﺭاﺥ ﻛﻦ ،ﺳﭙﺲ ﺑﻪ ﻛﻮﭼﻪ ﻫﺎ ﻭ ﻣﺤﻼﺕ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ای ﻳﻚ ﭘﺮ ﺑﮕﺬاﺭ ﺗﺎ ﭘﺮﻫﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ. ﻫﺮ ﻭﻗﺖ اﻳﻦ ﻛﺎﺭ ﺭا ﻛﺮﺩی، ﻧﺰﺩ ﻣﻦ ﺑﻴﺎ ﺗﺎ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﺩﻭﻡ ﺭا ﺑﮕﻮﻳﻢ.

ﺟﻮاﻥ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺭا ﺑﻪ آن کار ﻃﺎﻗﺖ ﻓﺮﺳﺎ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﺪ. اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﺶ اﺯ ﺳﺮﻣﺎی ﺷﺒﺎﻧﻪ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ ﺑﻮﺩ. ﻭلی ﺑﺎﺯﻫﻢ اﺩاﻣﻪ ﺩاد ﺗﺎ این که ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻃﻠﻮﻉ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻛﺎﺭﺵ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ.
ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﻧﺰﺩ ﭘﻴﺮ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﻨﻮﺩی ﮔﻔﺖ: 

ﻣﺮﺣﻠﻪ اﻭﻝ ﺑﺎ ﻣﻮﻓﻘﻴﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ، ﺣﺎﻻﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻛﻨﻢ؟
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ :ﺣﺎﻻ ﺑﺮﮔﺮﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺟﻤﻊ ﻛﻦ ﺗﺎ ﺑﺎﻟﺶ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ اﻭﻟﺶ ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ.
اﻭ ﺑﺎ ﺳﺮاسیمگی ﮔﻔﺖ: اﻣﺎ اﻳﻦ ﻏﻴﺮ ممکن اﺳﺖ .ﺑﺴﻴﺎﺭی اﺯ ﭘﺮﻫﺎ ﺭا ﺑﺎﺩ ﭘﺮاﻛﻨﺪﻩ ﻛﺮﺩﻩ. ﻭ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻼﺵ ﻛﻨﻢ ﺑﺎﻟﺶ ﻣﺜﻞ اﻭﻟﺶ نمی شود!
ﭘﻴﺮ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭﺳﺖ اﺳﺖ...
ﻛﻠﻤﺎتی ﻛﻪ اﺳﺘﻔﺎﺩﻩ می کنی ﻣﺜﻞ، ﭘﺮﻫﺎیی ﺩﺭ ﻣﺴﻴﺮ ﺑﺎﺩ اﺳﺖ ﻭ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﻪ ﺩﻫﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯ ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﮔﺸﺖ...

ﺩﺭ اﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ، به خصوﺹ ﺩﺭﺑﺮاﺑﺮ ﻛﺴﺎنی ﻛﻪ ﺩﻭﺳﺘﺸﺎﻥ ﺩاﺭی ﺩﻗﺖ ﻛﻦ!...

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 5 فروردین 1397 | درج محبت شما ()
دهقان پیر با ناله می گفت:
ارباب....
آخر درد من یکی دوتا نیست با وجود این همه بدبختی نمی دانم دیگر چرا خدا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده، دخترم همه چیز را دوتا می بیند.
ارباب پرخاش کرد که:
بدبخت، چهل سال است که نان مرا زهرمار میکنی، مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم چپ است...؟
دهقان گفت:
چرا ارباب می بینم اما چیزی که هست، دختر شما همه این خوشبختی هارا دوتا می بیند ولی دختر من این همه بدبختی را...
ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 11 آذر 1396 | درج محبت شما ()
پادشاهی درویشی رابه زندان انداخت
نیمه شب خواب دید که بیگناه است
پس او را آزاد کرد
پادشاه گفت حاجتی بخواه
درویش گفت :وقتی خدایی دارم
که نیمه شب تو را بیدار میکند
تا مرا از بند رها کنی!!!

نامردی نیست که از دیگری حاجت بخواهم؟

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : پندها و نصایح , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 15 مرداد 1396 | درج محبت شما ()
چند مدت پیش حالم خیلی بد بود و دچار افسردگی شدیدی شدم. همه می گفتن برو پیش روانشناس و خودتو درمان کن.
ولی هر جا رفتم، وضع بدتر شد و روز به روز افسرده تر و نا امید تر می شدم.

به توصیه یکی از آشنایان ، به دیدن یکی از بزرگان رفتیم و ایشون در جواب بنده روی کاغذ نوشتن : فقط ترکیه !

باورم نمی شد برام ترکیه رو تجویز کرده باشه، ولی با ناامیدی و یاس زیاد، بار و بندیل سفر رو بستم و راهی ترکیه شدم .
جاتون خالی خیلی خوش گذشت. اصلا از این رو به اون رو شدم. افسردگی که رفت .تازه انگار ده سال جوون تر و شاداب تر شده بودم. بعد چند روز انگار اصلا خودم نبودم. چقدر اون جا توی دلم برای این عالم بزرگوار دعا و ثنا فرستادم.

بعد از برگشت از سفر تصمیم گرفتم برم خدمت این بزرگوار، بعد از سلام و احوال پرسی، گفت: 

ماشاالله خیلی روحیه ات عوض شده. می بینم که خیلی سرحال شدی.
گفتم  : بله ، از لطف شماست و نسخه خوب شما . 

عالم بزرگ رو به حاضرین کرد و گفت : درسته. احسنت. تزکیه درد هر درد بی درمان است و خیلی سفارش شده ، مصداق روشنش همین جوون که با تزکیه نفس و خویشتن داری از پوچی و افسردگی نجات پیدا کرده. 

من که اول جا خوردم ،ولی بعدش خودم رو جمع و جور کردم تا کسی متوجه نشه که چه گافی دادم.

خدا رو شکر کمبود یه نقطه ، اثر خوبی توی زندگی من داشته و واقعا حالم رو دگرگون کرده.
  دستش درد نکنه. به شما هم سفارش می کنم اگر افسرده هستید، فقط ترکیه،  ببخشید تزکیه.

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز چهارشنبه 28 تیر 1396 | درج محبت شما ()

استادی میگفت:صبحها که دکمه های لباسم را می بندم به این فکر میکنم که چه کسی آنها را باز خواهد

کرد؟خودم یا مرده شور؟

دنیا همین قدر غیر قابل پیش بینی است

به آنهائى که دوستشان دارید بی بهانه بگوئید :"دوستت دارم."

بگوئید: در این دنیای شلوغ سنجاقشان
کرده اید به دلتان.

بگوئید: گاهی فرصت با هم بودنمان کوتاهتر از عمر شکوفه هاست.

بگوئید: بودن ها را قدر بدانیم، نبودن ها همین نزدیكى است...!

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : پندها و نصایح , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز دوشنبه 4 اردیبهشت 1396 | درج محبت شما ()
گنجشکی با عجله و تمام توان به آتشی نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خداوند می پرسد:  زمانی که خانه دوستت در آتش می سوخت تو چه می کردی؟
پاسخ می دهم : هر آنچه از من بر می آمد!

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : پندها و نصایح , داستان ها , مذهبی , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 23 مرداد 1395 | درج محبت شما ()
ﻋﺘﯿﻘﻪﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺭﻭﺳﺘﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻝ ﺭﻋﯿﺘﯽ ﺳﺎﺩﻩﻭﺍﺭﺩ ﺷﺪ .
ﺩﯾﺪ ﻛﺎﺳﻪﺍﯼ ﻧﻔﯿﺲ ﻭ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺩﺭﮔﻮﺷﻪﺍﯼ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﻭ ﮔﺮﺑﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺁﺏ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ .
ﺩﯾﺪ ﺍﮔﺮ ﻗﯿﻤﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺳﺪ، ﺭﻋﯿﺖ ﻣﻠﺘﻔﺖ ﻣﻄﻠﺐ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﻗﯿﻤﺖ ﮔﺮﺍﻧﯽ ﺑﺮ ﺁﻥ ﻣﯽﻧﻬﺪ.
ﻟﺬﺍ ﮔﻔﺖ : ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ! ﭼﻪ ﮔﺮﺑﻪ ﻗﺸﻨﮕﯽ ﺩﺍﺭﯼ؟! ﺁﯾﺎ ﺣﺎﺿﺮﯼ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ؟
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ: ﭼﻨﺪ ﻣﯽﺧﺮﯼ؟
ﮔﻔﺖ : ﯾﻚ ﺩﺭﻫﻢ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﺮﺑﻪ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺧﯿﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯽ .
ﻋﺘﯿﻘﻪ ﻓﺮﻭﺵ ﭘﯿﺶ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﮔﻔﺖ : 

ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﮔﺮﺑﻪ ﻣﻤﻜﻦ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺗﺸﻨﻪﺍﺵ ﺷﻮﺩ، ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﻛﺎﺳﻪ ﺁﺏ ﺭﺍ ﻫﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﻔﺮﻭﺷﯽ .
ﺭﻋﯿﺖ ﮔﻔﺖ : ﻗﺮﺑﺎﻥ ، ﻣﻦ با این كاسه ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ پنجاه ﮔﺮﺑﻪ ﻓﺮﻭﺧﺘﻪﺍﻡ، ﻛﺎﺳﻪ ،ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ ، عتیقه است.

ﻫﺮﮔﺰ ﻓﮑﺮ ﻧﮑﻨﯿﺪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍحمق اند...

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز دوشنبه 4 مرداد 1395 | درج محبت شما ()
مسافری نزدیک شهر بزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود، 

پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زن گفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد، غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنین اند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع به مردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمده بود، سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش و بسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم، غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پس آن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 3 مرداد 1395 | درج محبت شما ()
6wl2_image1.jpg


در دامنه دو کوه بلند، دو آبادی بود که یکی «بالاکوه» و دیگری «پایین کوه» نام داشت؛ چشمه ای پر آب و خنک از دل کوه می جوشید و از آبادی بالاکوه می گذشت و به آبادی پایین کوه می رسید. این چشمه زمین های هر دو آبادی را سیراب می کرد. روزی ارباب بالا کوه به فکر افتاد که زمین های پایین کوه را صاحب شود.

 پس به اهالی بالاکوه رو کرد و گفت: «چشمه آب در آبادی ماست، چرا باید آب را مجانی به پایین کوهی ها بدهیم؟ از امروز آب چشمه را بر ده پایین کوه می بندیم.» یکی دو روز گذشت و مردم پایین کوه از فکر شوم ارباب مطّلع شدند و همراه کدخدایشان به طرف بالا کوه به راه افتادند و التماس کردند که آب را برایشان باز کند. اما ارباب پیشنهاد کرد که یا رعیت او شوند یا تا ابد بی آب خواهند ماند و گفت: «بالاکوه مثل ارباب است و پایین کوه مثل رعیت. این دو کوه هرگز به هم نمی رسند. من ارباب هستم و شما رعیت!»

 این پیشنهاد برای مردم پایین کوه سخت بود و قبول نکردند. چند روز گذشت تا اینکه کدخدای پایین ده فکری به ذهنش رسید و به مردم گفت: بیل و کلنگ تان را بردارید تا چندین چاه حفر کنیم و قنات درست کنیم. بعد از چند مدت قنات ها آماده شد و مردم پایین کوه دوباره آب را به مزارع و کشتزارهایشان روانه ساختند. زدن قنات ها باعث شد که چشمه بالاکوه خشک شود 

این خبر به گوش ارباب بالاکوه رسید و ناراحت شد اما چاره ای جز تسلیم شدن نداشت؛ به همین خاطر به سوی پایین کوه رفت و با التماس به آنها گفت: «شما با این کارتان چشمه ما را خشکاندید، اگر ممکن است سر یکی از قنات ها را به طرف ده ما برگردانید.» کدخدا با لبخند گفت: «اولاً؛ آب از پایین به بالا نمی رود، بعد هم یادت هست که گفتی: کوه به کوه نمی رسد. تو درست گفتی: کوه به کوه نمی رسد، اما آدم به آدم می رسد.»


منبع : وب دعوت ب تنهایی

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : کوه به کوه نمیرسد , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز پنجشنبه 24 تیر 1395 | درج محبت شما ()

تقدیم  به اقایان عزیز و گرامی

گاهی هم اینجوری فکر کنید بد نیست

اﻭ " ﻣــﺮﺩ " ﺍﺳﺖ
خوابش از تو کوتاهتر و خواب ابدیش از تو طولانی....
آسایش برایش مفهومش آسایش توست پس صبح تا شب درپی آسایشی است که سهمش را ازعشق تو میجوید...اگر آنرا دریابی!!
ﺩستهایش ﺍﺯ ﺗﻮ زبرتر ﻭ ﭘﻬﻦ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ...
 تاحال به دستهایش نگاه کرده ای ؟ هیچگاه بدون خراش و زخم دیده ای؟
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺗﻪ ﺭﯾﺸﻰ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺟـﺎﻯﹺ ﮔﺮﯾــﻪ ﮐﺮﺩﻥ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﺳﻔﯿﺪ میشود...
ﺍﻭ ﺑﺎ ﻫﻤــﺎﻥ ﺩستهای ﺯﺑﺮﺵ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﯿﮑﻨﺪ...
و ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﺻﻮﺭﺕ ﻧﺎﺻﺎﻑ ﻭ ﻧﺎﻣﻼﯾﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ می بوسد ﻭ ﺗﻮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﺸﻮﻯ...
به او سخت نگیر..!
او را خراب نکن..!
ﺍﻭ ﺭﺍ "ﻧﺎﻣــــﺮﺩ" ﻧﺨﻮﺍﻥ..!
ﺁﻧﻘﺪﺭ او را با ﭘﻮﻝ ﻭ ﺛــﺮﻭﺗﺶ اندازه گیری نکن..!
کمی بوی تنش عرق آلود است  طبیعتش اینست ؛حواسش به بو نیست؛ فکر نان شب است....
ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻧــــﺦ ﺑﺪﻩ ﺗﺎ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺑﺪﻭﺯﺩ...
انتظار یک فنجان چای تلخ توقع زیادی نیست!!!
از هر مرد ونامردی هرچه شنیده و دیده در صندوقچه قلبش پنهان کرده و آمده .اگر کم حرف میزند نمیخواهد کام تورا تلخ کند.
ﻓﻘــــﻂ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺭﻭﺭﺍﺳﺖ ﺑﺎﺵ ﺗﺎ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺑﺮﯾﺰﺩ...
آن مردی که صحبتش را میکنم، خیلی تنهاتر از زن است..!
ﻻﮎ ﺑﻪ ﻧﺎخنهایش ﻧﻤﯿﺰند ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺩﻟﺶ یک ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺪ، ﺩست هایش را ﺑﺎﺯ کند، ﻧﺎخنهایش را ﻧﮕﺎﻩ کند ﻭ ﺗﻪ ﺩﻟﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﺶ ﺑﯿﺎید..!
ﻣﺮﺩ نمیتواند ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﮔﺮﻓﺖ، به دوستش زنگ بزند، یک دل سیر گریه کند و سبک شود..!
ﻣﺮﺩ، ﺩﺭﺩﻫﺎیش را ﺍﺷﮏ نمی کند، فرو می ریزد در قلبی که به وسعت دریاست...
آری یک مرد همیشه تنهاست چراکه سنگ صبور همه است و خودشانه ای ندارد که سرش را روی آن بگذارد...
یک ﻭقت هایی،
یک ﺟﺎﻫﺎﯾﯽ،
ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻔﺖ:
"میم" مثل " مرد "
((روزمردپیشاپیش مبارک))

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , دل نوشته ها , پندها و نصایح , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 28 فروردین 1395 | درج محبت شما ()

من یک گرگ هستم! 

من یک گرگ هستم!

 حضرت یعقوب (ع) دوازده پسر داشت. اسم یکی از این پسرها یوسف بود. او نُه سال داشت و برادرش بنیامین هفت ساله بود. آن دو از برادرهای دیگر کوچک تر بودند. پدر به یوسف علاقه زیادی داشت، اما برادرها به او حسادت می کردند.

من یک گرگ هستم!یک روز آن ده برادر با هم نقشه کشیدند تا یوسف را بُکشند.  پس پیش پدر رفتند و با اصرار زیاد از او اجازه گرفتند یوسف را همراه گله، به صحرا ببرند. حضرت یعقوب (ع) قبول کرد و از آن ها خواست که مواظب او باشند.
 
برادران وقتی همراه یوسف به صحرا رسیدند، به همدیگر گفتند: « بهتر است او را نکشیم و توی یک چاه بیندازیم تا کاروانی از راه برسد و او را با خود به یک سرزمین دور ببرد. »
 

درست است که من یک گرگ هستم، اما از کار آن ها خیلی عصبانی ام. چرا که آن ها پیراهن یوسف را با خون یک گوسفند، رنگین کردند و با آه و ناله پیش پدرشان بردند و گفتند: « پدر! یوسف را یک گرگ خورد، این هم پیراهن خونی اش! »

من یک گرگ هستم!

 پدر با ناراحتی و گریه گفت: « این چه گرگ مهربانی است که بدن پسرم را دریده؛ اما پیراهنش را پاره نکرده؟! حتماً دروغ می گویید.

من از دست آن پسران حیله گر خیلی عصبانی ام، چرا که با دروغ بزرگشان، گفتند که یکی از ما گرگ ها یوسف را خورده ایم. چقدر خوب شد که یوسف نجات پیدا کرد و آن دروغگویان رسوا شدند. 

 

 

 

 

خدایا من نمی دانم چرا بعضی از آدم ها به کار زشتِ دروغ گویی عادت دارند!

کاش همه انسان ها راستگو و درستکار بودند!

کاش من هم عبرت گیرم شما چه طور؟

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 14 آذر 1394 | درج محبت شما ()

خوش شانسی بد شانسی

پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد. 

روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. 

همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: "عجب بد شانسی‌ای آوردی.

" پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

چندی بعد اسب پیرمرد به همراه چند اسب وحشی دیگر به خانه‌ی پیرمرد بازگشت. 

این‌بار همسایگان با خوشحالی به او گفتند: "عجب خوش شانسی‌ای آوردی!" 

اما پیرمرد جواب داد: "خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

بعد از مدتی پسر جوان پیرمرد در حالی که سعی می‌کرد یکی از آن اسب‌های وحشی را رام کند از روی اسب به زمین خورد و پایش شکست. 

باز همسایگان گفتند: "عجب بد شانسی‌ای آوردی!" 

و این‌بار هم پیرمرد جواب داد: "بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟"

در همان هنگام، ماموران حکومتی به روستا آمدند. آن‌ها برای ارتش به سربازهای جوان احتیاج داشتند.

 از این رو هرچه جوان در روستا بود را برای سربازی با خود بردند، اما وقتی دیدند که پسر پیرمرد پایش شکسته است و نمی‌تواند راه برود، از بردن او منصرف شدند. 

این‌بار همسایگان با  به او گفتند: خوش به حالت پسرت زنده است و ما از حال فرزندانمان بی خبر  "عجب خوش شانسی‌ای آوردی!" 

"خوش شانسی؟ بد شانسی؟ کسی چـــه می‌داند؟"


هر حادثه‌ای که در زندگی ما روی می‌دهد، دو روی دارد. یک روی خوب و یک روی بد. هیچ اتفاقی خوب مطلق و یا بد مطلق نیست. بهتر است همیشه این دو را در کنار هم ببینیم. زندگی سرشار از حوادث است...

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 25 مرداد 1394 | درج محبت شما ()

قبل از انجام هر کار راهکارهای متفاوت را بررسی کنیم

 

*میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود.

 وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده می بیند.*

 *وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آمیزی کند.همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند.

پس از مدتی رنگ ماشین، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.*

 *مدتی بعد مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته؟  مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام.*

 *برای مداوای چشم دردتان، تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.

 

برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر دیدگاه و یا نگرشت میتوانی دنیا را به کام خود درآوری

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : عجیب و عجیب تر , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز چهارشنبه 21 مرداد 1394 | درج محبت شما ()

نمیدونم از کجا و چه طور شروع کنم
ولی بهتره اول بگم 
ســــلــام 

یه داستان میگم چون شنیدم مطمئنم تو نت پیداش نمیکنید!

مردی سراغ قاضی رفت و از شخصی شکایت کرد 
قاضی هر دو را خواست 
مردم برای روشن شدن قضیه به دادگاه رفتند 
قاضی گفت جلسه رسمیست سکوت کنید ، شاکی به جایگاه آید 
شاکی اومد و گفت آقای قاضی این مرد به خانه من آمده و فرش مرا دزدیده و محکوم است 
قاضی رو به شاکی کرد و گفت حق با شماست شما راست میگی
شاکی نشست 
قاضی گفت متهم به جایگاه 
متهم آمد و گفت آقای قاضی گرفتار هستم خانه من و شاکی کنار هم است و از نظر ساخت و رنگ در یکی ست 
فرش خانه خود را خواستم بفروشم تا پولی به دست آورم 
اشتباهی به خانه این مرد رفتم و اشتباهی فرش آنها را فروختم من بی تقصیرم
شاکی تا دید همسایه از تهی دستی این کار را کرده ،سر به زیر انداخت و  بدون جلب توجه بیرون رفت 
قاضی شرمندگی شاکی را فهمید
قاضی رو به متهم کرد و گفت حق با شماست شما راست میگی
قاضی روی میز کوبید و گفت جلسه مختومه ....
یکی از حاضرین بلند شد و فریاد زد آقای قاضی اعتراض دارم ، چه شد !! حق باکیست نفهمیدیم مار را روشن کن !!
همه ساکت شدند 
قاضی رو به مرد کرد و لبخندی زد و گفت شمام راست میگی 

گاهی برای اینکه به راحتی از کنار یک مشکل یا یک حرف رد بشیم بهتره بگیم 
شما راست میگی ...

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : طنز و چیستان , پندها و نصایح , دل نوشته ها , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : شما راست میگی , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز دوشنبه 19 مرداد 1394 | درج محبت شما ()
استدلال به قرآن  
هنگامى كه هیثم از بعض غزوات به خانه خود بازگشت ، پس ‍ از شش ماه تمام زنش فرزندى به دنیا آورد. هیثم فرزند را از خود ندانسته وى را نزد عمر برد و قصه را برایش بیان داشت . عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اتفاقا پیش از آن كه او را سنگسار كنند، امیرالمومنین علیه السلام او را دید و از قضیه باخبر گردید، پس علی (ع) به عمر فرمود: باید بگویى زن راست مى گوید؛ زیرا خداوند در قرآن مى فرماید: و حمله و فصاله ثلاثون شهرا؛ مدت حمل و از شیر گرفتن فرزند، سى ماه است
و در آیه دیگر مى فرماید: والوالدات یرضعن اولادهن حولین كاملین ؛ مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر مى دهند.
و وقتى كه بیست و چهار ماه دوران شیر دادن از سى ماه كم شود شش ماه مى ماند كه كمترین دوران حاملگى است .
عمر گفت : اگر على نبود عمر به هلاكت مى رسید و زن
را آزاد نمود.

علامه تستری

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , مذهبی , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : قضاوت های حضرت علی (ع) - استدلال به قرآن ,  قضاوت های حضرت علی (ع) , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز دوشنبه 15 تیر 1394 | درج محبت شما ()

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭﺵ

ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﻟﮑﺴﻮﺯ ﺑﻪ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ

ﻣﯿﺮﻓﺖ , ﺩﺭ ﯾﮏ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﭘﺴﺮﯼ

ﻫﻤﺴﻦ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻟﻨﮓ

ﻣﯿﻔﺮﻭﺧﺖ , ﭘﺴﺮ ﻣﯿﻠﯿﺎﺭﺩﺭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ

ﻋﺎﻗﻞ ﺍﻧﺪﺭ ﺳﻔﯿﻪ ﺑﻪ ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ

ﮔﻔﺖ : ﺍﻻﻥ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ

ﻧﻤﯿﺮﻭﯼ ﻧﻤﺎﺯ ﺟﻤﻌﻪ

ﭘﺴﺮ ﻟﻨﮓ ﻓﺮﻭﺵ ﮔﻔﺖ : ﺗﻮ ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ

ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻦ , ﻣﻦ

ﯾﮑﺴﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﻋﺒﺎﺩﺕ

ﻣﯿﮑﻨﻢ ,ﺷﮑﻢ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺻﺮﺍﻁ

ﺍﻟﻤﺴﺘﻘﯿﻢ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﺪ , ﺳﻼﻡ

ﻣﻦ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺑﺮﺳﺎﻥ ﻭ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻮ

ﻟﻨﮓ ﻧﻤﯽ ﺧﺮﯼ .

برگرفته از افکار سپید !!

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : ngl 'vtj ,  دلم گرفت ,  لنگ , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 22 شهریور 1393 | درج محبت شما ()

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت. با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و...

در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد. این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون60 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.
 
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به60 دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون.

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : وسوسه ,  میمون ,  داستان , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز سه شنبه 7 خرداد 1392 | درج محبت شما ()

پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود


هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد
 بود .

 با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید .
 به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز دوشنبه 6 خرداد 1392 | درج محبت شما ()
بچه میره پیش مامانش می پرسه:
مامان تو زنی یا مردی؟
مامان:زنم دیگه پس چیم؟!
بچه: بابایی چی؟اونم زنه؟
مامان: نه بابایی مرده!!!

بچه: راست میگی مامان؟
مامان: آره برای چی؟
بچه: هیچی ولش کن... دیگه کی زنه؟
مامان: خاله بتی....خاله آرزوو.....خاله نسترن....مامان بزرگت..
بچه: دایی سعید هم زنه؟
مامان: نه اون مرده..

بچه:از کجا فهمیدی زنی؟
مامان: فهمیدم دیگه، از قیافم...
بچه:چی؟!؟!؟! از قیافت؟یعنی چی؟
مامان:یعنی از اینکه خوشگلم...
بچه: یعنی هرکی خوشگله زنه؟
مامان:آره دخترم....
بچه:بابا از کجا فهمید مرده؟
مامان: اونم از قیافش....چون ریش داره ریشاشو میزنه زیاد خوشگل نیست دیگه!!!
-: یعنی زنا خوشگلن مردا زشتن؟
-: آره.....تقریباً ­....
-: ولی بابایی از تو خوشگل تره....
-: اوّلا تو نه شما بدش بابایی کجاش از من خوشگل تره؟

-: چشاش....
-: یعنی من زشتم مامان؟
-: آره....
-: مرسی.....
-: ولی دایی سعیدم از خاله بتی خوشگل تره...
-: از این استثنا ها هم بعضی وقتا میشه....
-: چی؟ اونی که الان گفتی چی بود؟
-: استثنا؟ یعنی بعضی وقتا اینجوری میشه....
-: مامان من مردم!!!!
-: نه تو زنی!!!!
-: یعنی من زشتم!!!
-: نه عزیزم تو ماهی فقط الان کودکی!!!
-: یعنی من زن نیستم؟
-: چرا جنسیتت زنه ولی الان کودکی!!
-: یعنی چی؟
-: ببین مامان، همه ی آدما یه شناسنامه دارن که جنسیتشون تو شناسنامه معلوم میشه و جنسیت تو توی شناسنمت زنه!!!
-: یعنی منم مامانم؟
-: آره تو مامانه عروسکاتی!
-: نه یعنی مامان واقعی ام؟
-: آره دیگه...تو مامان واقعی کوووچوولووو واسه عرووسکاتی...
-: مامان مسخره نشو....من چیم؟
-: تو کودکی!
-: کی زن میشم؟
-: وقتی بزرگ شدی!
-: من نفهمیدم کیا زنن؟
-: ببین یجور دیگه میگم....کی به تو شیر داد که بزرگ شی؟

-: بابا!
-: بابات کی به تو شیر داده؟!!!!؟!؟!؟! ­؟!؟
-: خوب هر شب بابا تو اون لیوان سبزه به من شیر میده بخورم!
-: نه الانو نمیگم وقتی کوچیک بودی؟
-: نمیدونم!
-: نمیدونم چیه؟من دادم دیگه!!!
-: کی؟
-: ای بابا زنها سینه دارن که باهاش شیر میدن ولی مردا ندارن!!!!
-: بابا هم سینه داره!!!!!!
-: آره سینه داره ولی باهاش شیر نمیده فهمیدی؟
-: خوب منم سینه دارم ولی شیر نمیدم پس مردم....
-: ای بابا ببین مامان جون خودتبزرگ بشی میفهمی!!!
-: الان میخوام....
-: هرکی روسری سرش کنه زنه هرکی نکنه مرده!!!!
-: یعنی تو الان مردی وقتی میریم پارک زن میشی!!!
-: نه ببین من چیه تو میشم؟
-: مامانم.
-: آفرین مامانا همشون زنن باباها مردن!!!
-: آهان فهمیدم!!!
_______________ ­_______________ ­___
نیم ساعت بعد
بچه:مامان یه سؤال بپرسم؟
مامان: آره ولی در مورد مرد و زن نباشهااا!

-: نه نیست! در مورده اون ماهیه..
-: خوب بپرس.
- -: اون ماهیه مرده یا زن؟

.....................این بچه رو باید خفه کرد !!
ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : اگه حوصله داری و میخوای حال کنی بخون ن ن ن ن ,  داستان , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 | درج محبت شما ()
مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.
به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد.
 به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.
این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود.
 مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کن.

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید.
 بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. 
این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟"
و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!"
.
.
حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد!!!
اگر مشکلات خود را ببینیم و در پی اصلاح آن باشیم دیگر وقتی برای ایراد گیری از دیگران پیدا نمیکنیم

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 | درج محبت شما ()
روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.
 ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.
 کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.
 کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."
پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.
 کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.
 پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"
پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید. 
ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : داستان ساعت گم شده , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز یکشنبه 8 اردیبهشت 1392 | درج محبت شما ()
از استادی پرسیدﻧﺪ :ﺁﯾﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﻮﺩ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ.
ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ :ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺗﺎﮐﻨﻮﻥ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﯾﺪ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ :ﺁﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺳﺖ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﺍﯾﺪ؟

قربون دل عشقم بشم که هزاران بار شکستمشو بازم خودشو برام جموجور کرده 
ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : بیشتر بدانیم از دورو ورمون , داستان ها , دل نوشته ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز شنبه 7 اردیبهشت 1392 | درج محبت شما ()

 یک ضرب المثل قدیمی می گوید :میمون پیر دست اش را داخل نارگیل نمی کند ...

 در هندوستان، شکارچیان برای شکار میمون سوراخ کوچکی در نارگیل ایجاد می کنند. یک موز در آن می گذارند و زیر خاک پنهان اش می کنند. میمون دست اش را به داخل نارگیل می برد و به موز چنگ می اندازد، اما دیگر نمی تواند دست اش را بیرون بکشد، چون مشت اش از دهانه سوراخ خارج نمی شود. فقط به خاطر این که حاضر نیست میوه را رها کند. در این جا، میمون درگیر یک جنگ ناممکن معطل می ماند و سرانجام شکار می شود.

 همین ماجرا، دقیقاً در زندگی ما هم رخ می دهد. ضرورت دستیابی به چیزهای مختلف در زندگی، ما را زندانی آن چیزها می کند. در حقیقت متوجه نیستیم که از دست دادن بخشی از چیزی، بهتر است تا از دست دادن کل آن چیز.

 در تله گرفتار می شویم، اما از چیزی که به دست آورده ایم، دست نمی کشیم، خودمان را عاقل می دانیم؛ اما (از ته دل می گویم) می دانیم که این رفتار یک جور حماقت است

منبع : picanimal.blogfa.com

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : بیشتر بدانیم از دورو ورمون , پندها و نصایح , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی پلاک در روز جمعه 6 اردیبهشت 1392 | درج محبت شما ()

روز اول محرم، وجود مبارک امام هشتم بسیار غمگین بود. ابن شبیب به خدمت حضرت مشرف شد، دید حضرت بسیار غمگین است. عرض کرد: چرا غمگین هستید؟ فرمود: امروز اول محرم است. تو اگر بخواهی گریه کنی، اگر می خواهی برای چیزی گریه کنی، بر ابی عبدالله گریه کن! برای اینکه او که رفت، نگذاشتند جامعه ما طعم عدالت را بچشد، طعم عقل را بچشد... سالار شهیدان را مظلومانه شهید کردند..


ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : بیشتر بدانیم از دورو ورمون , داستان ها , مذهبی , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : داستان ,  داستان کوتاه ,  روز اول محرم ,  اگر می خواهی برای چیزی گریه کنی ,  نگذاشتند جامعه ما طعم عدالت را بچشد , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز سه شنبه 21 مهر 1394 | درج محبت شما ()

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟


هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده.


فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟"
هیزم شکن جواب داد: "نه"

فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه".

فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره.

فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه.

هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟

اوه فرشته، زنم افتاده توی آب.
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه "
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.

و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره.

اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.

نکته اخلاقی:

هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده!!!!!!!!!!!


ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : طنز و چیستان , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
مطالب مرتبط در : علت دروغ آقایان , 
دست نوشته ای از بی پلاک در روز جمعه 11 فروردین 1391 | درج محبت شما ()
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….


ای کاش این کار رو کرده بودم !!!
                                                                                      
منبع:www.asheghanehmot.mihanblog.com
ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : دل نوشته ها , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی نشان در روز سه شنبه 23 اسفند 1390 | درج محبت شما ()

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

منبع:www.asheghanehmot.mihanblog.com

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : دل نوشته ها , داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی نشان در روز سه شنبه 23 اسفند 1390 | درج محبت شما ()

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام.
دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟!

کمی بعد از آنروز، در یک غروب غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ...

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و آبی ...
او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه
هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی

در این لحظه بود که احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند.

آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم
دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو ...

کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو ...


آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟
اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد کرد؟
و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!

چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنید؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟!

                         

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی نشان در روز جمعه 19 اسفند 1390 | درج محبت شما ()
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیباروی و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید:
میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یکدفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند. او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا!

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم. پنج سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:
برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود!

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
و همسرم اینگونه جواب داد:
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم ...


شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
و بخند که خدا هنوز آن بالا با تـوست      
  

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی نشان در روز جمعه 19 اسفند 1390 | درج محبت شما ()


بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: "کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!"

                                

ممنون که برای شادی روح رفتگونتون و پدرم صلوات میفرستید

مربوط به دسته : داستان ها , 
ارسال به 100 درجه کلوب دات کام ارسال به 100 درجه کلوب دات کام
دست نوشته ای از بی نشان در روز جمعه 19 اسفند 1390 | درج محبت شما ()
تمام صفحات سایت بی پلاک مربوط به این بخش
1 | 2 | 3 | «تعداد صفحات بخش 3

آهنگ

عناوین آخرین مطالب ارسالی